بنر بالای سایت - حذف نشود

اخبار

مصاحبه با محمد علی اینانلو، پیشکسوت ورزشی نویس ایران
ده دقیقه مانده بود که ساعت یازده شود که بالاخره به جلوی درب مؤسسه "طبیعت " رسیدم. همان جایی که اولین مؤسسه آموزش اکوتوریسم در ایران است. همان مؤسسه که مدیریتش را محمد علی اینانلو، پیشکسوت روزتامه نگار، گوینده و مفسر ورزشی رادیو و تلویزیون و همچنین تهیه کننده و کارگردان مستندهای محیط زیستی تلویزیونی برعهده دارد.

محو تماشای دیوارهای مؤسسه، که پر از افتخارات چندین و چند سالۀ ایشان در قالب تقدیرنامه های مختلف در قاب های گوناگون بود، شده بودم که ناگهان درب باز شد و همانطور که انتظارش را داشتم درست رآس ساعت یازده، یعنی همان ساعت قرارمان استاد اینانلو وارد شدند.
بعد از یک احوال پرسی کوتاه، اما گرم و صمیمی، و با آن صدای دلنشین همیشگی شان که باعث شد استرسِ کمی که داشتم برطرف شود، به سراغ اصل مطلب که همان پرسش و پاسخ (مصاحبه) بود، رفتم؛ و با اینکه سیر تا پیاز رزومۀ ایشان را از قبل می دانستم، باز هم سؤال نمادین " لطفاً خودتان را به طورمختصر معرفی کنید را پرسیدم". اینجا بود که ناگهان استاد خنده شان گرفت و به من توصیه کردند که حتماً رزومۀ شان را از اینترنت بگیرم و مطالعه کنم. من هم که انتظار همین عکس العمل را داشتم، در پاسخ و در حین خنده به ایشان گفتم:" من خودم رزومۀ شما را حفظم استاد، صرفاً خواستم این سؤال نمادین را پرسیده باشم".
اما همان لحظه، البته راستش را بخواهید، همان لحظه که نه! از خیلی قبل تر از آن لحظه تصمیم خودم را گرفته بودم که با سؤالاتم بتوانم کاری کنم که استاد اینانلو از آن خاطرات و یا جنبه هایی از زندگیشان بگویند که شاید تا به حال نگفته و یا خیلی کمتر گفته اند، تا بتوانم مصاحبه ای متفاوت از آنچه تابه حال داشته اند ارائه دهم؛ و خوشحالم که این اتفاق هم افتاد.
با این قصد مصاحبه را شروع کردم، که بیشتر راجع به جنبه های ورزشیِ زندگی استاد اینانلو بپردازم که همین اتفاق هم افتاد. به شما همکاران و همراهان عزیر هم توصیه می کنم اگر دنبال رزومۀ فعالیت های محیط زیستی محمد علی اینانلو هستید، می توانید به راحتی، با سرچ کردنِ نام ایشان در اینترنت به تمام آنها دست پیدا کنید؛ اما اگر خواهان خواندن مطالبی متفاوت با آنچه تاکنون وجود داشته هستید، این مصاحبه را بخوانید:
من در دوم فروردین ماه، سال 1326 در روستای عصمت آباد، دشت قزوین و در ایل شاهسون متولد شدم. 
در آن زمان عشایر کوچ هم می کردند؟
خیر، اصولاً من در زمانی به دنیا آمدم که ایل، دیگر مثل قدیم کوچ نمی کرد و رفت و آمد با وسایل نقلیه صورت می گرفت. اما ژن حرکت و فعالیت آنها کاملاً در من وجود داشت و دارد. علت علاقۀ من به طبیعت و سفر کردن همین ژن ایلیاتی من است. در واقع من در طبیعت به دنیا آمدم و زندگی کردم و تا هشت سالگی من که به تهران آمدیم، حتی هنوز آسفالت ندیده بودم. طبق رسوم زندگی ایلیاتی، از صبح که بیدار می شدیم، چند نفر موظف بودند که مراقب من باشند، اما من همۀ آنها را "قال" می گذاشتم، "جیم" می شدم و به باغ و دشت و مزارع می رفتم؛ و موقعی که در میان گندم زار دراز می کشیدم، مارها، مارمنولک ها وحشرات روی بدنم می آمدند، می خزیدند و من با آنها حرف می زدم.

 

نمی ترسیدید؟
نه اصلاً. دوستشان داشتم. من اصولاً طی این سال های زندگی ام در طبیعت 4 معلم داشتم که یکی از آنها یک بانوی ایلیاتی به اسم "لعیا" بود. او اولین کسی بود که مرا با طبیعت آشنا کرد و پیش داوری در مورد طبیعت وحیوانات را از من گرفت وبه من آموخت که لازم است احتیاط کنم، اما لزومی ندارد که از چیزی بترسم. لعیا زبان پرنده ها و دیگر حیوانات و طرز برقراری ارتباط با آنها را به من یاد داد، بعد از آن که به تهران آمدیم، باز هم خیلی کنجکاو و در تکاپو بودم.

 

یعنی بیش فعال بودید؟
نه، بیشتر بهتر است بگویم معترض، کنجکاو و ناآرام بودم. 

 

لطفاً بگویید که از چه سنی به ورزش علاقه پیدا کردید و فعالیتتان را در حوزه های ورزشی آغاز کردید؟
طبیعتاً ورزش، همان بازیست که دارای قوانین ومقررات خاص می شود. در ایل ها، به ما یاد می دهند که از همان ابتدا بازی هایمان قانونمند باشد. در نتیجه ایلات وعشایر از این لحاظ که تمام بازی هایشان قانونمند است، خیلی پیشرفته تر از مردم شهرها می باشند. همه هم بازی می کنند؛ از دختر و پسرهای سه ساله گرفته تا زن و مردهای 60 یا 70 ساله. اولین بازی هایی هم که یاد می گیرند، طبیعتاً سوارکاری و تیراندازیست که من هم خیلی زود آنها را یاد گرفتم و در این راه اولین معلم من پدرم و علی آقا _همان آقایی که در انجام کارهایمان به ما کمک می کردند_ بودند.
پدرم و علی آقا سه چیز به من آموختند: سوارکاری- تیراندازی و راستگویی. من به شدت از دروغ گفتن و دروغ شنیدن بدم می آید و این خصلتم را مدیون تربیت ایلیاتی خودم هستم.
اصولاً پسربچه ها اولین بازی و یا کاری که در زندگی شان یاد می گیرند کشتی گرفتن است. همین که بچه ها روی سروکول هم می پرند و کتک کاری می کنند، در ایل قانونمند می شود. به همین دلیل است که شما بعد از سوارکاری و تیراندازی، در ایلات وعشایر، کشتی می بینید. مثلاً ترکمن ها کشتی گورُش یا گوراش و یا کشتی شال، بلوچ ها کشتی کچ گردان، خراسان شمالی کشتی با چوخه و مازنی ها که شهرشان مهد کشتی است، کشتی لوچو دارند. وموفقیت کشتی گیرانی که از این جوامع ومناطق هستند به دلیل شیوۀ زندگی آنهاست که به آنها، آموخته است که از همان کودکی، به صورت قانونمند بازی کنند و کشتی بگیرند. من هم به همین صورت، با این ورزش های ایلیاتی بزرگ شدم، مشتی زنی یاد گرفتم، کشتی یاد گرفتم، چلتوق یاد گرفتم...

 

چلتوق؟
بله! بچه های این زمان اصلاً حتی اسمش را هم نشنیده اند، اما پیشرفتۀ آن، همان کریکت می شود. همین بازی ها باعث گسترش مهارت های حرکتی ما، بالارفتن استقامت بدنی و آمادگی جسمانیمان می شدند. بعدها که به تهران آمده بودیم، علاوه بر تیراندازی با تفنگ، من به تیراندازی با کمان هم علاقه مند شدم  و این رشته را ادامه دادم؛ تا جایی که قهرمان کشور شدم. فعالیت در رشته والیبال را هم از دورۀ دبستان شروع کردم وبه صورت حرفه ای ادامه دادم تا جایی که دعوت به حضور در تیم ملی هم شدم. 
گاهی برخی افراد، در انجام همۀ ورزش ها مستعد هستند. دوستی داشتم به اسم حید فتحی، که حالا هم در فدراسیون تیراندازی هستند، حمید جزو همین دسته از افراد بود و یا کسی مثل محمود عدل که هر ورزشی را که شروع می کردند، آن را به نحو احسن انجام می دادند. من هم از آنجایی که آمادگی ذهنی و فیزیکی خوبی داشنم، سعی کردم همۀ ورزش ها را امتحان کنم. مثلاً در دبیرستان و دانشگاه، در رشته های دوی صد متر، بیابانی، نیمه استقامت و سرعت شرکت می کردم. حتی مدتی هم به ورزش های بوکس و کاراته پرداختم.
آقای وارسته اولین کسی بودند که کاراته را به ایران آوردند، یک روز در حین تمرینِ کاراته، مربی والیبالمان، آقای منصفی را دیدم که روی سکو نشسته بود. بعد از اینکه تمرین تمام شد، به دعوت ایشان، با هم بیرون رفتیم و به من گفتند که بازی را دیدم، خیلی خوب بازی می کردی، ولی باید یا کاراته را انتخاب کنی یا والیبال؛ به این دلیل که نوع نرمش این دو با هم همخوانی ندارد. من هم به دلیل علاقه ام به والیبال، این ورزش را انتخاب کردم. 
عضو تیم والیلال دبیرستانم "سینا" در خیابان امیریه، بعد هم عضو تیم والیبال، بسکتبال و دومیدانی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران هم بودم.

 

خیلی ها معتقدند که بهتر است روی انجام یک رشتۀ ورزشی تمرکز داشته باشیم، پس با این اوصاف شما چنین توصیه ای ندارید؟
چرا کاملاً به اینکار معتقدم. اما می گویم تا وقتی رشتۀ مناسب خودتان را پیدا و استعدادتان را کشف نکردید، باید همه چیز را امتحان کنید.

 

درست می فرمایید. لطفاً بگویید که فعالیتتان در حوزۀ رسانه های ورزشی را از کجا و چه زمانی آغاز کردید؟
عرض شود خدمت شما که من از همان دوران دبستان و حتی پیش از دبستان هم خیلی علاقه به خواندن و نوشتن داشتم. پدرم اشتراک مجلات شکار آمریکایی را داشتند که تمام انگلیسی بود و من حتی با حروف انگلیسی زودتر از الفبای فارسی آشنا شدم.

 

چه جالب! پس یعنی درسخوان هم بودید؟
نه، هیچ وقت! درس را دوست نداشتم، اما به مطالعۀ آزاد خیلی علاقه دارم. به طوری که زندگی کردن بدون کتاب برای من کاملاً بی معنی است. حتی نمرۀ دیپلمم هم کاملاً ناپلئونی بود.
در زمان دبستان من، یک مجله داشتیم به اسم "جیبی" که خدابیامرز ناصر خدایار آن را منتشر می کرد. بعدها من خودم یکی از نویسنده های آزاد نویس این مجله شدم. در همان زمان، معلمی داشتم به نام آقای نوح اسفند. ایشان عضو هیئت تحریریۀ مجلۀ توفیق بودند و باعث شدند برای اولین بار، مطلبی از من، در مجلۀ توفیق چاپ شود. وقتی که من اسم خودم را پای آن مطلب دیدم، چنان خوشحال شدم که همان لحظه از مدرسه بیرون رفتم و تا خانه دویدم و همین امر، باعث ادامۀ فعالیت من و ایجاد انگیزۀ هر چه بیشتر در من شد.

 

در آن زمان چند سال داشتید؟
9 سال داشتم. در دورۀ دبیرستان هم مطالبی رابرای مجلۀ جیبی می فرستادم. بعد به صورت خبرنگار و نویسندۀ فری لنس با مجلات مختلف کار می کردم و این نکته را در نظر بگیرید که اصولاً با اینکه وقت شناس وخوش قول هستم، اما هرگز علاقه به کار ثابت در یکجا که محدود به زمان و مکان خاصی شود نداشتم. با مجلات دیگری از جمله سپید وسیاه، کار می کردم که ورزشی نبودند؛
فعالیت رسانه ای و ورزشی من تا قبل از بازی های آسیایی سال 1974 مربوط به چند گزارش و تفسیر مسابقات والیبال می شود. اولین گزارش من هم مربوط به گزارش تیم "زسکا موسکا" بود که به ایران آمده بودند و چون اوایل کارم بود و آماتور بودم، با تأنّی خاصی گزارش را ارائه می دادم که حتی بعداً دوستان در روزنامه های ورزشی، از جمله همین اردشیر خان لارودی، سر به سرم گذاشتند. بعداً برای گزارش بازی های آسیایی هم از بین تعداد زیادی از متقاضیان، من به عنوان گزارشگر انتخاب شدم. در آن زمان، هر کسی در رشته ای خاص تخصص داشت. مثلاً آقای بهمنش در کشتی و دومیدانی تخصص داشتند، مانوک خدابخشیان در فوتبال، ایرج ادیب زاده در دوچرخه سواری داشت و خلاصه هر کسی در حوزه ای متخصص بود و من هم در والیبال تخصص داشتم.
من بازی را گزارش می کردم و داریوش جمالی تفسیر. به اتفاق اینکار را انجام می دادیم. همان زمان، مرحوم بهمن صفوت که دبیر سرویس ورزشی روزنامۀ آیندگان بودند با من آشنا شدند و به من پیشنهاد همکاری دادند. از آن زمان به بعد، من علاوه بر مفسر والیبال در رادیو و تلویزیون، نویسندۀ ورزشی در روزنامۀ آیندگان هم شدم. البته برای روزنامه های دیگر مثل کیهان ورزشی، دنیای ورزش و... هم به صورت آزادنویس مطلب ارسال می کردم. نسل ما، نسل کسانی مثل خودم، منوچهر زندی، آقای شیبانی، ایرج ادیب زاده و یا نسل پیش از ما مثل آقای کاظم گیلان پور و ... به طرز عجیبی روزنامه نگاری می کردیم. با عشق فراوان و امکانات محدود. 

 

جناب اینانلو، شما اشاره به تخصص خبرنگاران آن زمان کردید، ممنون می شوم اگر نظرتان را دربارۀ میزان دانش فنی خیرنگاران جوان در این دوره را نیز بگویید.
ببینید، من معتقدم که نسل جوان، بسیار باهوش تر از نسل ما هستند. که این مطلب هم می تواند خوب باشد و هم بد.

 

چرا بد و چرا خوب است؟
از این نظر بد است که ممکن است به خاطر هوش و کنجکاوی زیادشان تبدیل به اقیانوس هایی با عمق دو سانتیمتر شوند! یعنی به خودشان این حق را بدهند که بدون اینکه کار کرده باشند، در خیلی از زمینه های تخصصی اظهار نظر کنند.
از این لحاظ خوب است که اگر در رشته ای متمرکز شوند، خیلی سریع می توانند در ان رشته پیشرفت کنند اما به این شرط که در آن رشته فعالیت عملی هم داشته باشند. زیرا تا خودشان موقعیت و شرایط بازی در زمین را تجربه نکرده باشند، مخصوصاً در حوزۀ نقد و تفسیر، موفق نخواهند بود. 
الان کمیت و تعداد روزنامه و مجلات ورزشی بسیار زیاد شده ولی کیفیت خوبی  ندارند، در حالی که در گذشته عکس این مطلب صادق بود.

 

به نظر شما خبرنگاری می تواند آن شغلی باشد که از طریق آن ارتزاق کرد؟
قطعاً نمی تواند. راستش را بخواهید بعضی ها می گویند خبرنگاری عشق است، اما من معتقدم که "مرض" است! یک روز سیروس علی نژاد که آن موقع سردبیر مجلۀ "ایران امروز" بود با من تماس گرفت و با همان لهجۀ شیرینش از من خواست که یک مطلب راجع به کلاردشت بنویسم، من هم در پاسخ گفتم: " سیروس! من تصمیم گرفتم که دیگر روزنامه نگاری نکنم". ایشان هم گفتند: "خب هر طور راحتی" و گوشی را قطع کرد! همان شب، مطلب را برایش نوشتم. صبح که شد تلفن را برداشتم، تماس گرفتم. به محض اینکه سیروس گوشی را برداشت و صدای من را شنید گفت: "صبر کن، صبر کن، اون مرض رو من هم دارم! می دونم مطلب رو نوشتی!"
(خنده ام می گیرد و استاد هم همراه من می خندند)
این طور است که روزنامه نگاری در سراسر جهان، حرفه ای پرخطر محسوب می شود و به همین دلیل هم بود که من همیشه به کار روزنامه نگاری به چشم یک سرگرمی نگاه کرده ام و شغل اصل من کشاورزی بوده است.

 

تا به حال از این کار شده که خسته و دلسرد هم شده اید؟
خسته و دلسرد نه، اما دلزده و دلگیر چرا!

 

چه فرقی دارند؟
دلزده و دلگیرعمیق تر از خسته و دلسرد است.

 

چه زمانی این اتفاق افتاد؟
وقتی که حدود دو سال و نیم پیش شایعه ای مبنی بر اینکه من شکار زده ام، برای من درست کردند. ناگهان فضای اینترنت پر از ناسزاهایی شد که به سمت من روان بودند. من به فلسفۀ شکار کاری ندارم. طبیعتاً من یک فرد ایلیاتی بوده ام، در ایلات و عشایر، شکار یک فضیلت محسوب می شود و اصلا، مردی که شکار نمی کرد فکر می کردند که مشکلی دارد. چادر بدون تفنگ معنا نداشت. من با تفنگ بزرگ شدم. اما حالا بیش از هفده سال است که من به شکار نرفتم و شاید اولین شاهسونی باشم که تفنگ را زمین گذاشته و دوربین را دستم گرفته ام، حالا دیگر وقتی دستۀ قوچ ها و میش ها به بالای کوه می روند، به جای محاسبات فاصله و زاویۀ تفنگ برای شلیکِ تیر، به دیافراگم دوربین و سرعتشان برای کادربندی توجه می کنم  و سال هاست که دیگر دل شکار کردن ندارم. حالا شما تصور کنید که برای من، چنین شایعه ای درست کنند و بدتر از آن، جوانان ما، بدون لحظه ای تفکر، این شایعه را پخش کنند!
تصورش را بکنید که حدود "دو کیلوگرم" برای من ناسزا ارسال شد! خودتان حساب کنید که هر کیلوگرم، چند ورق A4 می شود؟ و روی هر ورق A4 چند تا کامنت می توان نوشت؟
من همۀ اینها را کپی و پرینت گرفته بودم تا در دادگاه به آن کسی که این شایعه را پخش کرد نشان دهم و از او بپرسم که آیا به نظرش تاب آوردن در برابر این حجم از ناسزا کار آسانی است ؟ 
آنجا بود که من دلزده و غمگین شدم، آن هم از دست کسانی که بدون تحقیق و تأمل برای من حکم صادر کردند. 
(در همین جا استاد داستانی تآمل برانگیز از عبید زاکانی تعریف کردند):
عبید می گوید: " طلاب بر سر درویشی ریخته بودند و او را به قصد کشت می زدند. هر که از راه می رسید، مشت یا لگدی نثار می کرد، موقعی که آن فلک زده از پا افتاد و دماغ و دهانش خونین شد و رو به موت شد، از او دست برداشتند. زمانی که از او دست برداشتند، یکی گفت: راستی! آن ملعون چه کرده بود؟..."

 

متأسفانه هر از چند گاهی شاهد مسائلی از این قبیل هستیم. برای این نسل جوانِ کم تجربه و عجول چه توصیه ای دارید؟
توصیۀ من به نسل جوانی که نپرسیدند آن " ملعون که بود" این است که زود قضاوت نکنند، چون دیگرنمی توانند این دو کیلوگرم ناسزا را پس بگیرند. حالا هر چقدر هم که تماس بگیرند و یا نامه بفرستند و عذرخواهی کنند! 
ما نسل دوم روزنامه نگاری ورزشی در ایران هستیم. نسل پیش از ما مرحوم ناصر مفخم و چندین نفر دیگر که در مجلۀ نیرو و راستی کار می کردند، و بلافاصله بعد از آنها، کاظم گیلان پور و دیگر دوستان بودند. در زمانِ آقای مفخم، فلم و دوات بود. نسل ما نسلی بود که با خودکار بیک مطالب رامی نوشتیم، مطلب تایپ می شد، برمی گشت، توسط ما که نویسنده بودیم تصحیح می شد، بعد از آن، مطلب برای دبیر سرویس فرستاده می شد، دبیر سرویس مطلب را امضا می کرد و به چاپخانه می فرستاد. آنها هم حروف سُربی را با گارسه می چیدند، یک نمونه اش را برایمان می فرستادند. در نهایت، نویسندۀ مطلب آن را اصلاح می کرد و برای چاپ نهایی می فرستاد. در نتیجه در فاصلۀ زمانی چند ساعته که مطلب نوشته می شد تا وقتی که می خواست برای چاپ نهایی فرستاده شود، منِ جوانِ روزنامه نگارِ احساساتی که چند ساعت پیش کینۀ  فلان مربی را در دل گرفته بودم، فقط به این دلیل که برخورد خوبی با من نداشته بود، و همین باعث شده بود که یک مطلب تند، انتقادی وغیرمنصافه علیه آن شخص بنویسم، فرصت این را داشتمپیدا میکردم که در نوشته و مطلب خودم تجدید نظر کنم و چه بسا که نصف مطلبم را حذف می کردم و یا تغییر می دادم. 
اما امروزه، با وجود تکنولوژی اینترنت و وسایل ارتباط جمعی مانند کامپیوتر و موبایل ها، فاصلۀ بین نوشتن یک مطلب و ارسال آن، تنها به اندازۀ فشردن یک دکمه است.
توصیۀ من به جوان ها این است که وقتی مطلبی می نویسند، قبل از ارسال آن متن یا نظر، چند دقیقه ای دست نگه دارند، کمی قدم بزنند، یک لیوان آب بنوشند و به مطلبی که می خواهند ارسال کنند بیاندیشند. آنوقت اگر نظرشان عوض نشد، مطلب را ارسال کنند.
نسل جدید ما باید یاد بگیرند که هیجان زده عمل نکنند.

 

واقعا چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ توصیۀ بسیار خوبی بود. آیا از مسئولان درخواستی هم دارید؟
به نظر من، مسئولین به دو گروه تقسیم می شوند: مسئولین رسانه ها، مسئولینی که به دلیل انتقادهایی که از آنها می شود، در طرف مقابل آنها قرار می گیرند. آن دسته از مسئولین انتقاد ناپذیری که در طرف مقابل رسانه ها هستند، اتکای به نفس کافی ندارند و با کوچکترین انتقادی، جایگاه خود را متزلزل می بینند و همۀ این مسائل به خاطر این است که در جایگاه اشتباهی قرار گرفته اند. به همین دلیل تحمل شنیدن انتقاد را ندارند.
اما بپردازیم به همان مسئولین رسانه ها اعم از رادیو ، تلویزیون و مطبوعات. به نظر من اکثر مدیران رسانه ها، "رفیق های بی معرفت و بدحساب" ما محسوب. بد حسابند به این دلیل که حقوق و دستمزد بچه ها را به موقع پرداخت نمی کنند، و آنها را بیمه نمی کنند، بی معرفتند به این دلیل که وقتی یک خبرنگار، مطلبی انتقادی راجع به عملکرد یک نهاد، سازمان و یا فردی خاص می نویسد، این کار را به اتکای خبرگزاری و یا روزنامه ای که در آن مشغول به کار است انجام می دهد. در نتیجه، اگر هر کس عکس العملی نشان داد، باید آن روزنامه پشت آن خبرنگار بایستد و از او حمایت کند. در حالی که اینطور نیست و اصولاً اینگونه است که آنها، بلافاصله پشت خبرنگار را خالی می کنند. در نتیجه یک خبرنگارِ هیچ کاره می ماند و یک سازمان، وزارتخانه یا...
از مسئولین رسانه ای می خواهم که با معرفت و خوش حساب باشند، از مسدولین غیر رسانه ای هم می خواهم که انتقاد پذیر باشند.

 

بسیار عالی. به عنوان حرف آخر اگر صحبتی دارید خوشحال می شوم بشنوم.
صحبت دیگری ندارم. با تشکر از شما

 

من هم از شما بسیار سپاس گزارم که وقتتان را در اختیارم قرار دادید. امیدوارم همیشه سالم و سرزنده و با نشاط باشید.


تهیه و تنظیم: هما سلوکی
۷ آذر ۱۳۹۴ ۱۳:۳۰
تعداد کلیک: ۱,۲۱۳

نظرات بینندگان

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (6 رای)
  • ش.شریفی
  • ۸ آذر ۱۳۹۴ ۱۰:۱۶
  • 0
  • 0
    5

با سلام و خسته نباشید خدمت شما بزرگان و با سپاس مجدد از سرکار خانم سلوکی عزیز، که تهیه و تنظیم گفتگو با بزرگان مطبوعاتی کشور را در دست دارند.آشنایی دورادور من با جناب آقای اینانلو به فیلم سینمایی"ارتفاع پست" بر می گردد.آنجا که در نقش خلبان درخشیدند و سپس
برنامه ایران و ایرانی که از شبکه IRIB پخش می شد.خوشحالیم که این بزرگوار را در نشست سالانه انجمن ملاقات می کنم.همیشه برقرار باشید..

  • ادمین
  • ۸ آذر ۱۳۹۴ ۱۴:۰۴
  • 0
  • 0
    2

درود بر شما خانم شریفی عزیز، همکار فرهیخته و همراه همیشگی ما.


امتیاز:
 
نام فرستنده: *
پست الکترونیک:  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500  


کلیه حقوق این وب سایت متعلق به انجمن نویسندگان، خبرنگاران و عکاسان ورزشی ایران(ایسجا) می باشد.